تبليغاتX
صدای پای نسیم

صدای پای نسیم

قدمی مانده به صبح

چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود. چوپان،‌ هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند. سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ...
مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است.
مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها. چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد.
هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.
یکی از مردم، به بقیه گفت: ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است.
بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید...
ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی میکردند. برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند.
از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح میدادند که:
عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش ، چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید !

 

+نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت16:15توسط نسیم | |

 

رد بوسه های تو

بر باغ آتش میان گل های ابراهیم

بوسه بر زبانه های زندانی

بوسه بر داغ

بر ننگ

نام

بر عطش

بر حلول شعله در جسم سکوت من

 

 

این روزها

در وهمی خروشان غوطه ورم

اگر عشق

یک روز نیاید به سرنوشت من

یک روز اگر

نرسم به زیارتگاه چشم های تو

در یک غروب جمعه غمگین ...

 

کاش

مثل خط بریل

در تن تاریک آگاهی

دستت نمی لغزید

واندوه

محصول باغ های تماشایت

نبود

 

 

این زیتون ها

که به آتش کشیده ای در نگاه من

هیچگاه

نخواهند رسید ... 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت9:42توسط نسیم | |

  

درگذشت بانوی اندیشمند  دکتر طاهره صفارزاده تسلیت باد.

 

* امشب در همایش بزرگداشت شاعر بزرگ مرحوم دکتر قیصرامین پور

شرکت کردم ...شب زیبایی بود ... پر از قافیه هایی خیس از بغض ... ناگهان چقدر

زود دیر می شود ... ویک سال گذشت از آن سه شنبه ی بهت زده ..

 

 یادت گرامی و طبع شیرینت پر رهرو باد استاد گرامی.

 

+نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت22:47توسط نسیم | |

 

                                                         

 

لیست متعلقات و ملحقات قلبی که به مزایده گذاشته می شوند :

 

۱-سه دستگاه کینه ی شتری که نصف و نیمه تلافی شده اند ... ( نیم بها )

 

۲-سرویس N پارچه ی لبخند ملیح با مارک معتبر عشوه ... ( آکبند ِ آکبند )

 

۳-یک عدد تنفر متوسط که چهار پایه اش در سه گوشه ی قلب کذایی فرو رفته ...( فروشی نیست )

 

۴-یک طشت آبرو که بارها از بام گناهان مختلف افتاده و شباهت عجیبی به آبکش دارد ... ( بُنجُل )

 

۵-دو تخته آرامش که هر مرد و نامردی لگد کوبشان کرده ... ( بافته شده به دست هنرمند روزگار )

 

۶-چند گلدان خاطرات بد که با خون دل آبیاری شده اند ... ( به اولین پیشنهاد فروخته می شوند )

 

۷-چند دست قهقهه که در موارد نادر به تن چهره رفته اند ... ( 100% از اعماق ِ دل )

 

۸-یک مشت خاطرات خوب که در جیب جا می شوند ... ( به بالاترین پیشنهاد فروخته می شوند )

 

۹-کلکسیونی از توبه های کمیاب ... ( چیزی در حد فسیل یک دایناسور )

 

۱۰-چند تابلو از ایده هایی که در نطفه به ملکوت پیوستند ... ( مخصوص نوابغ و مخترعین )

 

۱۱-یک سرویس مهربانی الماس نشان ... ( فقط با مصاحبه واگذار می شود )

 

۱۲-چند عدد اشتیاق اورجینال ... ( با قابلیت پتانسیل بالا )

و چندین وابستگی دنیوی که جز دور ریختنی ها می باشند .

 

 ختم کلام :

*لطفا جهت شرکت در مزایده تیپ منصفانه بزنید ... ازآوردن اطفال جدا" خود داری کنید ...

قبل از ورود کفشهای فضولی را بکنید .

 

بعدا نوشت:

 چند وقت پیش خواب دیده بودم یکی از دوستان حاجی شده ... الان تو مکه ست ...

دیدن انواع خواب با تضمین ِ تعبیر قطعی با نازل ترین قیمت ... بشتابید .

 به خدایم : وقتی خودم را به نادانی میزنم از تو طلب توضیحات واضحات دارم .

 من ... تو ... پنجه های سکوت ... زورآزمایی جالبی بود .

 کمتر به ماه خیره شو  ... گرگ بودنت تابلو می شود .

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت10:26توسط نسیم | |

     

من!!!!!!!

من خوبم.

زندگی خوب است.

         

                                  و کلمه ها که در ته سیاه چال گلویم مررررررررده اند،

          

                                          تا از سرودن " غم کوچ تو " طفره بروند ،نیز.

 

 

 فقط یک سوال:

                                      وقت رفتن " خودم " را با " خودت " بردی ؟؟؟؟!!!!!!

                                                           زندگی را چطور!!!!!!!!!

 

 

***********************

 

 بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم

             همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم


                                                    شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

                                                     شدم آن عاشق دیوانه که بودم                                        

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

 عطر صد خاطره پيچيد


                                        يادم آمد که شبي با هم ازآن کوچه گذشتيم

                                         پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

                                                          ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

 

                   تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

                                     من همه محو تماشاي نگاهت

 

      آسمان صاف و شب آرام

           بخت خندان و زمان رام                                      

يادم آيد تو به من گفتي :

                             از این عشق حذر کن                                                                                                                   
با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم.........

 باز گفتم که تو صيادي و من آهوي دشتم

 تا به دام تو در افتم  همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم......


                                      رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

                                                    نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

                                                              نکني ديگر از آن کوچه گذر هم


 

                                     بي تو اما به چه حالي  من از آن کوچه گذشتم  !!!!!!!!!!!!!!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت18:3توسط نسیم | |

 

طی مسافرتهای متعددی که به هند داشتم به ایالتهای مختلفی رفتم.هر کدام از شهرها و ایالتها جذبه های متفاوتی دارند.چندیگر،حیدرآباد(با اون شهر سینمایی جذابش)،اورنگ آباد(با غارهای عجیش)،بمبیی زیبا، کلکته،میسور،،گوا( با ساحل زیبا و دوست داشتنی و مناظر نابش)و پونا... اخیرا سفری داشتم به دهلی با جذابیتهای خاص خودش و صد البته آگرا. اما هیچ کدام من رو به اندازه تاج محل شیفته خودشان نکرد.علت ساخت بنا و افسانه های آن و زیبایی مسحور کننده بنا،شما رو در خودش غرق می کند.بی جهت نیست که تاج محل جزء عجائب هفتگانه دنیاست.

 

 

 

آگرا تا دهلی ۲۰۰ کیلومتر فاصله دارد.میشد یک ماشین (با راننده)برای یک روزگرفت که قیمتش هم حدودا ۳۸۰۰ روپیه است، که البته با این سرعت لاک پشتی راننده های هندی ۴ ،۵ ساعت طول می کشید. از طرفی ما قصد داشتیم نمای تاج رو صبح و شب ببینیم در نتیجه بهترین گزینه قطار بود .شبکه ریلی هند بزرگترین شبکه ریلی دنیاست. قطارهای شتاب(راجدانی) بهترین وسیله مسافرت در هنداست.هم سریع هستند و هم خدمات عالی ارائه می دهند.ما ساعت ۶ صبح حرکت کردیم و ساعت ۸ در ایستگاه آگرا بودیم .اکثر مسافر های قطار توریست  هایی بودند که از سراسر دنیا برای دیدن تاج محل آمده بودند.فاصله ایستگاه تا تاج کمتر از یک ربع طول می کشید.انواع هتل های ۴و۵ ستاره در نزدیکی تاج وجود داشتند  که ما یکی رو که منظره تاج کاملا از هتل نمایان بود انتخاب کردیم وساکن شدیم و بلافاصله راهی تاج شدیم .بلیط ها رو (برای هندیها ۲۰ روپیه و برای خارجیها ۷۵۰ روپیه ) گرفتیم .کنترل شدیدی از طرف ماموران حفاظتی به عمل می آمد.غیر از نوشیدنی و دوربین نمی توانستیم چیزی را داخل ببریم که البته برای عکس برداری از محدوده ای باید هزینه می دادیم و از جائی به بعد هم اصلا اجازه فیلم برداری و عکس داده نمی شد.(البته با استفاده از فنون ایرانی ما از همه جا هم عکس گرفتیم و هم فیلم).از درب اصلی که گذشتیم وارد صحن بزرگی شدیم که در نوع خودش دیدنی بود اما من فقط حواسم به بنای اصلی بود که کجاست؟از این محوطه دوباره وارد ساختمان دیگری شدیم که در واقع ورودی به صحن اصلی به حساب می آمد .داخل ساختمان تاریک و بسیار خنک بود.کمی جلوتر رفتیم از درب خروجی نور فوران می کرد .در آستانه در مقابل چشمان ما تابلوی بسیار زیبائی از دو رنگ سفید وآبی خودنمائی می کرد.این همان بنای مرمرین تاج محل در زمینه ی آبی آسمان بود..دقایقی با بهت در این  منظره ی خارق العاده خیره ماندم!!!!!!

ضیافت واقعی چشم ها .......و گرمای امن عشق........

 

بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

 آنچه تاج محل را در میان همه ی گزینه های عجائب هفتگانه جهان ممتاز می کند جنبه ی کاملا انسانی آن است.بوی خون نمی دهد،بوی عشق می دهد!!!مکان قدرت نمائی نیست بلکه بنائی است که با پرداخت مزد و بکار گرفتن هنرمندان و معماران در ابعاد و اندازه های بسیار متفاوت و ظریف و بسیار انسانی و زیبا ساخته شده است.با هدفی فقط هنری ،آن هم به انگیزه ی بالاترین شان هنر یعنی عشق،عشق یک انسان نسبت به انسان دیگر،عشق یک فرد نسبت به همسر و معشوقش.

 

 

تاج محل آرامگاه ارجمند بانو ملقب به ممتاز محل،همسر محبوب پنجمین پادشاه گورکانی موسوم به شاه جهان است .ممتاز محل نوه ی پسری غیاث بیک اعتمادالدوله تهرانی بود .اعتمادالدوله در ۹۸۴ به هند رفت و پس از چندی دیوان سالار دربار اکبر شد .ممتاز محل در ۱۰۲۱ با شاهزاده خرم ازدواج کرد .شاه جهان ۱۸ سال با همسرش زندگی کرد و از او صاحب ۱۴ فرزند شد.ممتاز محل هنگام بدنیا آوردن چهاردهمین فرزندش در سال ۱۰۴۰ه.ق درگذشت امپراطور جایگاهی در کنار رود جمنا برگزید وی قصد داشت برای خود آرامگاهی از مرمر سیاه در کران دیگر رود و برابر آن بسازدواین دو را با پلی به هم متصل سازداما تقدیر آن بود که آرامگاه دوم بنا نشود و امپراطور در کنار همسرش در همان بنای مرمرین سفید رنگ آرام گیرد . 

طرح تاج محل

بنای آرامگاه با طرح هشت بهشت طراحی و ساخته شده است.هشت بهشت نام نوعی معماری است که بر اساس آن به طور معمول در وسط نقشه بنا، یک فضای مرکزی غالبا گنبدی شکل وجود داردکه از مرکز آن چهار محور تقارن عبور می کند.عرض چهل زراعی هر یک از چهار خیابان اصلی باغ یادآور عدد مقدس چهل است.
تاج محل در انتهای محدوده ای مستطیل شکل و دیوارکشی شده بر ساحل رود جمنا، در وسط یک   سکو ی مربع شکل به ارتفاع هفت متر ــ که نماها و سطح آن از مرمر سفید است ــ بنا شده است . در دو سوی عمارت مزار، بر کناره های غربی و شرقی سکوی مستطیل ، دو ساختمان کاملاً همانند و متقارن ، یکی مسجد و دیگری مهمانخانه ، با سنگ قرمز ساخته اند.

 نمای جنوبی مزار مشرف بر فضای باغی است که از شیوة چهارباغهای ایرانی تأثیر پذیرفته است، بدین ترتیب که دو خیابان متقاطع اصلی ، باغ را به چهار قسمت مربع تقسیم می کند و هریک از این چهار قسمت سه بار به چهار قسمت کوچکتر تقسیم می شود. در محل تقاطع دو خیابان اصلی ، حوضی مربع با پنج فواره بر روی سکویی ساخته اند. طول دو خیابان اصلی باغ به هفت بخش تقسیم شده است ، بدین ترتیب که درست در وسط هر خیابان آبنمایی ساخته و در دو سوی آن پیاده رو سنگفرش باریکی کشیده اند. در دو جانب این پیاده روها دو باغچه طویل چمن کاری شده (خیابان ) وجود دارد که پهنای هریک به اندازة پهنای آبنما است و یک ردیف کاج در آنها کاشته اند. در دو سوی این دو خیابان نیز دو معبر سنگفرش عریض تر کشیده اند.

اصل تقارن به طرزی شکوهمند و ستایش انگیز در تاج محل رعایت شده است . این مجموعه یک محور تقارن طولی دارد که مستقیماً از میان هر چهار عرصه می گذرد و تمام بخشهای مجموعه آیینه وار در دو سوی آن واقع شده اند. علاوه بر این هر کدام از عرصه های چهارگانة مجموعه دو محور تقارن به شکل + دارند. جلوة کامل کاربرد محورهای تقارن را می توان در عرصة باغ مشاهده کرد. عمارت مزار نیز دو محور تقارن به شکل + و دو محور تقارن به شکل * دارد که متحدالمرکزند. اصرار طراحان بر رعایت اصل تقارن به حدی بوده است که برای ایجاد مسجد و مهمانخانه ــ که کاربرد متفاوت دارند ــ در دو سوی مزار، از نقشه ای کاملاً یکسان استفاده کرده است.

          

 

به اصل مرکزیت نیز در معماری تاج محل کاملاً توجه شده است ؛ چنانکه همة عرصه ها یک مرکزِ تقریباً مستقل و مختص به خود دارند. به اقتضای اصل مرکزیت ، اصلیترین بخش این مجموعه ، یعنی عمارت مزار، باید در مرکز و نه در امتداد ضلع شمالی مجموعه قرار می گرفت ؛ با اینهمه ، قرار گرفتن این بنا در مرکز سکوی دوم و مناره های چهارگوشة آن موجب تأکید بر مرکزیت عمارت شده است.

 



 

+نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت18:1توسط نسیم | |

تولدم مبارک...

 

فرصتی برای نوشتن ندارم .مسافرتم ..امشب برنامه های خوبی داریم..فقط امدم اینروز رو ثبت کنم.همه تون خوش باشید.

+نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت11:55توسط نسیم | |

ناماسکه (سلام)

با یک سناریوی عجیب و غریب  ویزا و با کلی تاخیر بالاخره برگشتم هند .بماند که استادم کلی

سرم غر زدکه چرا دیر کردم ولی هر جوری بود به خیر گذشت...

زمین سبز و آسمان کاملا آبیه.میشه گفت بهترین فصل اینجاست . بارانهای موسمی تمامی

نداره.یک بند داره می باره.منظره  جنگل پشت خونه مون یک چیزی مثل یهشته...سبز سبز .

از هر سوراخی یک چشمه روان شده...زیبایی اینجا رو با این چند سطر نمی تونم بیان کنم باید

دید...

گفتنی ها و دیدنیها خیلی زیاده...سعی می کنم در هر فرصتی بیام وبنویسم

+نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت20:54توسط نسیم | |

     

       

                                                 

 

پرسیدم:اجازه دارم دفتر خاطراتت رو بخونم؟؟؟

گفت:چرا که نه بت!! دوست داشتنی من......

دفترش را باز کردم..........مثل همیشه صفحه آخر را اول خواندم..........نوشته بود:

 

تمام عمرم به سه چیز گذشت:

تراشیدم

              پرستیدم

                              شکستم

 

و من ناامیدانه به نیاکانم اندیشیدم......

به لات....!!!

به منات.....!!!

به عزی....!!!

 

ختم کلام:سه جا همیشه دروغ می شنوی.......پای منبر..........پای منقل.........توی بغل.

 

 

بعدا نوشت:

۱ـما به نیرنگ اطرافیان صبوریم و اطرافیان به سبب وجود ما شاکر...

و عجب اینکه صابران و شاکران هر دو اهل بهشتند.......پس به امید دیدار

۲ـ سر بر شانه های خود بگذار درست مثل گنجشکها ... من هم خیال می کنم خوابیده ای .

                              

 

 

+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت19:30توسط نسیم | |

لبه ی تیز آفتاب بر گردنم

ولی

     من هلاک با تو بودنم...

                            صبوری داغم

                                    این پا و آن پا می کند

                                     برای دیدنت

 

نیمی غروب نیمی روشنائی

                                     آهنگ چشم های تو را اما

                                          از پس دیوارها هم می توان شنید

 

     من خسته و خیس و تکراری

                       رقصان و بی پناه

                               آمده ام تا کرانه های رسیدنت

 

  خوب می شود حال دلم

  روی خواب دستها

  و در هوای چشم هایت

 

 

 بیا روح طوفانی مرا ببر

 با خودت

 به کوچه های خلوت مهتاب

 که این بار

روزه سکوتش را

 به اشتباه قشنگ

"دوستت دارم"

خواهد گشود...

 

***********

 

بعدا نوشت:از همه شما که نگرانم شدید و با کامنت های خصوصی و عمومی از دلتنگی ام پرسیدید ممنونم...حال دلم خوب است.

باری اگر از احوالات اینجانب می پرسید ملالی نیست جز..... 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت22:45توسط نسیم | |

 

دلم برای تمام روزهای خوب خدا تنگ است

 

برای دست هایی که

 

عموی زنجیرباف دروغین من بودند

 

برای ذره ای حضور

 

در میان اشیای خاکی خانه ام

 

برای سینه گشاده ام

 

که زیر سختی اعتمادهای بیهوده

 

له شده است

 

برای همان دختر ابرو کمان مو بلند

 

که مثل نفهمیدن راز انار

 

هیچ وقت ندانست اختلاف دمای

 

عاشق شدن و معشوق بودن را ...

 

برای آن بهشت شیرین

 

در" مربای به " دستپختِ مادرم

 

برای آن همه نبض

 

زیر پوست کتاب هایم

 

که در رگ  شوق من می زد

 

آن همه اتفاق های شگرف

 

که دنبال ماجراجویی من بودند

 

دلم برای دلم ...

 

و کوچه های شهرم

 

برای آن همه آرزوی بالابلند ِ حالا پیر ...

 

برای وقار شانه های گریستن

 

در امامزاده های ناشناس

 

که همیشه به عمد

 

فراموش می کردم نسبشان به کدام امام را

 

برای خاطره هایی

 

که از دست رفته اند

 

زیر آوار فرداهای نیامده

 

برای آن همه تکیه کلام

 

که زادگاهشان همیشه بومی هیچ کجاست ...

 

دلم برای خدا

 

همان خدای .........

 

که نمی دانم با کدام پرواز نامعلوم

 

رفته است از کنار من ...

 

دلم...........

 

 

 

 

بگذریم

 

اشک هایم سردشان شده است ...

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت1:1توسط نسیم | |

 ۱

نگرانم

می شود اینقدر چشمهایت را

 

                         روی کتاب و دفترواشیا

                                                      نریزی؟

بگذار به آرامی

خرده ریز های دلم را

        از زیر دست وپای نگاهت

                                          جمع کنم.

 

      ********************

۲ 

گذشته ات را شستم زیر باران

آینده ات سفید سفید روی بند رخت تاب می خورد

 

                خوب من

از این پس

می خواهم یک نفس بمیرمت از عشق

مهم نیست دیگران

 خوب

 را چطور تعریف می کنند

            من دایره المعارف جدیدی خواهم نوشت.

 

     ********************

۳

دیشب تو را می ساختم

از پاره های تنم

تورا

واژه به واژه

از اندوه دلم می ساختم

تو

ذره

ذره

ظهور می کردی

من

تکه

تکه

 زوال می رفتم.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت19:45توسط نسیم | |

بالاخره امتحاناتم تمام شد.نه تنها امتحانات ترم بلکه پرونده واحد های درسی ام بسته شد .

باورم نمی شه ...هم خیلی طول کشید و هم خیلی زود گذشت.من فکر می کردم که هنوز واحد داشته باشیم ..یعنی واقعا دیگه تمام شد؟؟چه روزهایی گذراندم .چه سختیها یی رو پشت سر گذاشتم .کلا آدمی نیستم که از سختی بترسم اما اوضاع حتی من رو داشت از پا در می آورد ...خدایا شکرت .چون اگر کمک های تو نبود  نمی تونستم دوام بیارم..اینها رو اینجا می نویسم که هم تو رو فراموش نکنم و هم تمام عمر یادم باشه که با چه سختی داشته هام رو بدست آوردم و قدر اونها رو بدونم بدون اینکه مغرور باشم ...

 

یکی از استادامون که در واقع می شه گفت استاد تمام و نفر اول تو رشته ما در ایرانه،آدم عجیبیه یک پیرمرد۷۵ ساله با موهای  یکدست سفید و علیرغم سنش خیلی خوش استیل وچهار شونه و شیک پوش...فکرش رو بکنید ۵۵ سال پیش انگلیس درس خونده اونهم با چه استادایی....

من یکی که مثل پدرم بهش احترام می گذارم والبته مثل سگ ازش میترسم.اینجوری  بگم  که بیشتر اساتید دانشگاه، دانشجو اون بودند و همه ازش حساب می برند و صد البته از لحاظ علمی خیلی قویه...خلا صه ابهت عجیبی داره.خیلی راحت روز دفاع که فکر می کنی داری فارغ التحصیل می شی از تز ایراد می گیره و می گه برو 6 ماه دیگه کار کن..

 

همه دانشجوهاش رو به اسم کوچک صدا می کنه.شماره موبایل و شماره تلفن منزل همه رو داره و همینطور آدرسمون رو...روزهای امتحان علی الخصوص بدون اجازه اون حق نداریم از خونه بیرون بیا یم.همه رو کنترل می کنه .وای به حالمون اگر زنگ بزنه و ما خونه نباشیم .سر زده میاد خونه هامون...حالا مثلا با من میانه اش خوبه و قبولم داره ،ده بار تا حالا ضایعم کرده.

هفته پیش که من هنوز یک امتحانم مونده بود برای گرفتن یک گواهی مجبور بودم برم دانشگاه . پیش خودم گفتم یواشکی می رم و بر می گردم  .نمی بینه .چشمتون روز بد نبینه،تو آموزش داشتم با کارمند صحبت می کردم که یک دفعه از پشت سر یکی گفت :نسیم اینجا چیکار می کنیییییی؟؟ تمام تنم داغ  شد.زانوهام از ترس داشت می لرزید.کارمندهای تو اتاق همه به پاش بلند شدند و جرات حرف زدن نداشتند.گفتم استاد ببخشید...با عصبانیت گفت بیا اتاقم و خودتان  حدس بزنید که جه حرفهایی بارم کرد.بعد که برگشتم  کارمند ها می خندیدند و می گفتند ما که هنوز نفسمون بالا نمی آد،وای به حال شما.

 

به هر حال ،روزهای سخت تمام شد و خدا رو شکر من سر بلندم. همینقدر که از خودم راضیم خیلی خوبه ،من همه تلاش خودم رو کردم .وقتی فکر می کنم می بینم قید زندگی رو زدم .چند سال اخیر اینقدر زحمت کشیدم که اگر تا ۱۰-۱۱سال دیگه تلاش نکنم تازه یک ادم  معمولی می شم..اما نه من خیال اینکار رو ندارم اصلا نمی تونم.اما باید مدتی استراحت کنم .

بعدا نوشت۱:زندگی وایسا که من دارم میام...

بعدا نوشت۲:چی بهتر از سفر ...بلیط رو چند وقت پیش گرفتم فقط باید  دنبال ویزا باشم...تا اون موقع فعلا با انوااااااااع تفریحات داخلی خودمون رو باید سر گرم کنیم.

بعدا نوشت۳:چند روزه رو تخت بیمارستان ام و بین این دنیا و اون یکی در رفت وآمد...خستگی بالاخره من رو از پا انداخت.الان هم که برگشتم هنوز تو برزخم.

بعدا نوشت۴:روزی که شروع به نوشتن این وبلاگ کردم  هیچ فکر نمی کردم اینقدر اینجا بتونم راحت باشم.وقتی ازش دورم دلم براش تنگ می شه..

 

+نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت0:50توسط نسیم | |

مادرم دوستت دارم  

 

                             مادر  ای یاس ناز روزت مبارک

 

 

Mother

 

Blessed is your face
مبارك و خجسته باد چهره ات

 

Blessed is your name
مبارک باد نامت

 

My beloved

ای عشق من

 

Blessed is your smile

گرامی باد خنده هایت

 

Which makes my soul want to fly

که روح مرا به پرواز در می آوری  

 

My beloved

ای عشق من

 
All the nights

در تمام شبها
 

And all the times

و در همه زمان


That you cared for me

تو همیشه مراقب من بودی

 

But I never realised it
اما من هیچ گاه اینرا درک نمی کردم

 

And now its too late

اما حالا خیلی دیر است


Forgive me

من را ببخش

 

Now Im alone filled with so much shame

حالا من تنها هستم مملو از شرمندگی و خجالت بسیار


For all the years I caused you pain

در تمام این سالها من باعث این درد و ناراحتی شدم


If only I could sleep in your arms again

اگر تنها یکبار دیگر بشه من روی شانه های تو بخوابم


Mother Im lost without you

مادر من بدون تو از بین می روم

 

You were the sun that brightened my day

تو مانند خورشیدی هستی که به زندگانی من روشنایی می دهی


Now whos going to wipe my tears away

حالا چه کسی است که اشکهای من را پاک کند


If only I knew what I know today

ای کاش می فهمیدم چیزی که باید امروز بفهمم


Mother Im lost without you

مادر من بدون تو از بین می روم

 

 

 

 

 

 متن آهنگ "مادر" با صدای سامی یوسف همراه ترجمه تقدیم شما شد

اگر کد آهنگ رو پیدا کردم حتما می گذارم

+نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت21:8توسط نسیم | |

     
 
۱-حالا اگر من اینروزا دلم بخواد بجای کتاب ،فوتبال ببینم کی رو باید ببینم.خیلی نامردیه ملت ،فوتبال ملتهای اروپارو ببینندوما ریاضیات ملتهای اروپا..
 
***********
۲-هر چند  متن زیر ارديبهشت ماه سال پیش نوشته شده اما احساس مي كنم آنقدر ها هم قديمي نشده...
 

 

در ابتدا پدرم از موضوع انشاء بسيار تعجب كرد، اما هنگامي كه برايش توضيح دادم معلم ورزش ما معلم هنر و انشايمان هم هست، قول داد به مانند سال هاي گذشته كمي مرا در نوشتن انشاء كمك كند.

 

پدرم مي گويد دوست ندارد «سايپا» قهرمان شود، چون اگر سايپا قهرمان شود، همه مي گويند علي دايي مربي خوبي است و او را مربي تيم ملي مي كنند و او هم خودش را به تيم ملي دعوت مي كند و به خودش مي گويد كه بايد فيكس تيم ملي باشد، در نتيجه عنايتي به تيم ملي دعوت نمي شود و تيم ملي بدون «نوك» حمله مي ماند!

 

پدرم مي گويد دوست ندارد «استقلال تهران» قهرمان شود، چون اگر اين اتفاق بيفتد،حاجي فتح الله زاده كه دوست پدرم است نمي تواند دوباره مدير عامل استقلال شود و ما ديگر ميزبان جام باشگاه هاي آسيا نمي شويم و باز هم يادمان مي رود نامه هايمان را پست كنيم!

پدرم مي گويد دوست ندارد «استقلال اهواز» قهرمان شود، چون در اينصورت شايد اماراتي ها فيروز كريمي را ببرند پيش تيم هاي خودشان و كسي نمي ماند تا براي ما حرفهاي با نمك بزند و ما را بخنداند!

پدرم مي گويد دوست ندارد «سپاهان» قهرمان شود، چون آنها امسال به جام باشگاه ها رفته اند و نامردي است آنها دوبار پشت سر هم به آسيا بروند!

پدرم مي گويد دوست ندارد «پرسپوليس» قهرمان شود؛ فقط و فقط از لج مامان بزرگ!! چون مامان مامانم يك پرسپوليسي دو آتيشه است!(از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان من هم این اخلاقم به مامان بزرگ رفته....)

 

در اين جاي انشا بودم كه به پدر بزرگوارم يادآوري كردم موضوع انشا اين است كه دوست داريد چه تيمي قهرمان شود نه اينكه دوست داريد چه تيم هايي قهرمان نشوند! پدر كمي فكر كرد و گفت: بنويس من دوست دارم «راه آهن» قهرمان شود، چون مي دانم در صورتي كه راه آهن به ليگ يك سقوط كند «ميثاقيان» خودش را از برج ميلاد پرت نمي كند اما مطمئن هستم اگر روزي «ميثاقيان» قهرمان ليگ برتر بشود از خوشحالي اين كار را انجام مي دهد و من خيلي دوست دارم يك صحنه مهيج مستند را از نزديك ببينم!

 

البته در پايان بايستي بگويم من خودم دوست ندارم «راه آهن» قهرمان شود، چون من تيم «اميد» و سوباسا را دوست دارم و اميدوارم آنها كاكرو را شكست دهند و قهرمان شوند!

 

اين بود انشاي من،

 از پدرم هم كه من را كمي در نوشتن اين انشا كمك كرد تشكر مي كنم.

 

+نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت13:11توسط نسیم | |

 

اهل تهرانم

درب و داغانم!

عمه اي دارم بدتر از درد كمر!

دوستاني همه خنجر در دست!

و خدايي كه مرا برده ز ياد

لاي اين دود و آه ،پشت اين ابر سياه!

 

اهل تهرانم

حرفه ام بنایی ست

گاه گاهي قفسي مي سازم

مي فروشم به شما

تا دل نقلي تان خوش بشود!

خوب مي فهمم

قفس آجري ام بي نان است!

 

اهل تهرانم

نسبم شايد برسد

به خود خواجه محمد آغا!به زني زير پل حافظ نرسيده به سر فردوسي!

نسبم شايد به شبي بين منوچهري و سعدي برسد!

پدرم شاطر بود

بار هم مي برد،شوفري هم مي كرد

شپشی هم اما درته جيب نداشت!

پدرم وقتي مُرد مادرم گفت: خدايا شكرت!

پدرم وقتي مُرد خانه بي درمان! سقف نداشت

 

هركه هستم هستم!

گورباباي نسب

چه اهميت دارد

گشنگي سهم من است!

زندگي حق من است

 

من نمي دانم

كه چرا مي گويند موز گران است بادمجان ارزان!

نمك و نان چه كم از مرغ و فسنجان دارد!

وچرا در وسط سفره ما قطره اي نفت و فلان بهمان نيست!

 

چشم ها را بايد بست!جور ديگر بايد مرد!

 

********

۱-البته فكر مي كنم در اين قسمت شاعر يك چيزيش ميشه اگر نه نفت كجا و سفره كجا!

۲-فصل امتحانات شد ما رفتیم ... به قول اکبر عبدی مردیم بس که زنده موندیم...   وقتی ۸ واحد به حجم ۴ کتاب ۴۰۰ صفحه ای لاتین رو پاس کردم دوباره بر میگردم....

 

 

+نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت0:27توسط نسیم | |

زندگی لنگر کشیده و

در حال رفتن است

بیا همسفر

باد بوسه هایت را

به سوغات می برد ...

 

**************

دلم را به دست پرنده ای می دهم

که بومی چشم های تو باشد

ناز کلماتی را خواهم کشید

که تا انگشتان تو 

آمده باشند

من ... نه ! عشق

شاخه ای شکفتن باران

بدون چتر را

تقدیم تو خواهم کرد ( خواهد کرد )

اگر دوباره برویانی

شاعرانگی آتش

در جسم خاکستری سکوت را ...

 

 

+نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت12:31توسط نسیم | |

تاریخ را که ورق می زنم

ردپای پروانه هایی را می بینم

که دلشان می خواسته آدم باشند  و

آدم هایی که هیچگاه لیاقت پروانه بودن نداشته اند

انگار دنیا همیشه مال آدم های متوسطی است

که میان گرگ بودن و پرستو شدن

هروله ای نا هموار دارند

نمی دانم گرگ ها پرنده هم می شوند یا نه

اما دیده ام که گاهی پرنده ها

گرگ

بازی می کنند دقایق تلخ حضورشان را

در این جنگل خاموش

 

       انگار فردا را در همین قربانگاه سر بریده اند

        و پنجه های تیز گرگ های وحشت چران

                    نسیم تنش را چنگ کشیده اند

 

................

 

کاش آدم و حوا

فراخوان عمومی می دادند

فرزندان زمین به گل نشسته را

و برای بهترین نقشه باز گشتن به خویش

جایزه می دادند

 

مثلا یک کهکشان ستاره

یا یک سال نوری رایگان

چه می دانم ؟

 

دوباره آسمان ریسمان می بافد

این ذهن من

دوباره برای تنهایی های دیر باور دلم

طرح می زنم روی دار چوبی تعلقات

                         دلبستگی  وابستگی دلدادگی چه واژه های بی اصالتی است

                                              برای این همه نامردمی

                                             برای این همه ناسپاسی و پستی

به نظر می آید

                                           بی تعلقی   بریدن  و وانهادن

                                            جایگزینهای مسکنی است

                                              برای همچو منی که از ساده دلی های دلم زخم برداشته ام

..........

 

           

+نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت0:21توسط نسیم | |

زندگی مواجهه ابدی انسان است با انتخاب ...

به نظر می رسد که هر انتخاب مثل خطی است که بر صفحه ی سفید هستی خود می کشیم .

بسیاری از آدم ها که انتخاب هایشان خوب نیست در طول زندگی مجموعه ای از خط های کج و کوله و نامفهوم تولید می کنند که هیچ معنای روشنی ندارند.

اما آنها که انتخاب های درستی دارند ؛ رفتارهایشان خطوط متوازن و معناداری را به وجود می آورد ؛

                                چیزی شبیه به یک تابلوی نقاشی .

نقل از کتاب « روی ماه خداوند را ببوس »  اثر :مصطفی مستور

+نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت23:18توسط نسیم | |

باران تمام مرا شست ...

من روی شیروانی خانه ات چکیدم

و حالا 

 پنجره ای هستم رو به احتمال چشم های تو

 

        ... و آنقدر عاشقم

               که حس باد را می بینم

                              وقتی که از سمت

                                  گیسوان شب خیز کولی زیبا و

                                          جا مانده از کوچ می وزد ...

 

شعری شیرینم از عشق

که در دهان کال سرنوشت هم

آب می شود ...

...

 

مهربان من

آب از سر این بیابان گذشته است

روزگارم تشنه نیست

تنها کمی سایه دلچسب ...

 

***

 

پیامبر توئی

من ادعای کتاب می کنم...

 

 

+نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت13:30توسط نسیم | |